الشيخ حسين الحقاني
56
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
است بطور بىنهايت مفروض و همهء آحاد بدينسانند يعنى از جهتى علّت و از جهت ديگر معلول مىباشند و در نتيجه لازم مىآيد كه همه ، اوساط باشند در صورتى كه هر وسطى را طرف است و وجود وسط بدون طرف محال است پس ناچار بايد طرفى باشد كه خود از جهتى ديگر وسط نباشد يعنى علّتى باشد كه خود ، معلول چيزى ديگر نباشد و طرف همهء اوساط باشد زيرا وسط ، مضاف طرف است و متضايفان بايد متكافئان باشند و محال است وجود وسطى بدون طرف و طرفى بدون وسط ) . « 1 » برهان اسّد و اخصر در محاليّت تسلسل در علل اساس اين برهان بدست فارابى ريخته شده و بنام « برهان اسّد و اخصر » ( يعنى محكمترين و مختصرترين برهانها » ) معروف شده و در اسفار ج 2 ص 166 به اين ترتيب بيان و تقريب شده است : « از آنجا كه هيچ واحدى از آحاد سلسلهء ( موجودات ) نيست كه به صورت ترتّب و بالفعل بسوى بىنهايت رفته باشد جز اينكه حكم آن مانند يك واحد است در اينكه موجود نمىگردد جز اينكه وراى آن واحد قبلا موجود ديگرى باشد ( كه او را ايجاد كرده باشد ) از اينرو تمام آحاد غيرمتناهى ، اين ( ضابطه و قاعدهء عقلى ) بر آنها صدق مىآيد كه آنها داخل ( دائره ) وجود نمىگردند مگر اينكه موجود ديگرى وراى آنها قبلا موجود باشد ( و وجود او از خودش بوده و معلول غير نباشد و به اين طريق ، سلسله منقطع مىگردد ) پس در اين صورت ، عقل به بداهت حكم مىكند ( و اين سؤال را مطرح مىسازد ) به اينكه در اين سلسله از كجا شىاى موجود مىگردد مگر اينكه شىء ديگرى ما بعد آن شىء موجود بشود ؟ ( يعنى اگر همه موجودات در سلسلهء ايجاد معلول باشند و خود ، نيازمند به علّت پس از كجا اين معلولها وجود پيدا مىكنند ؟ مگر اينكه موجود ديگرى علّت علّت بوده ، داخل در اين سلسله بشود ولى وجود او از خودش بوده ، نيازمند وجود ديگرى نباشد و ساير موجودات را نيز ايجاد كند و از اينجا فرض تسلسل
--> ( 1 ) - شفا ج 2 ص 567 و اسفار ج 2 ص 104 .